به نام خدا پسرک امروز هم از کابوس وحشتناک دیگری از خواب بیدار شد؛ خاطرات بدی از گذشته داشت که می خواست از ذهنش پاک کنه، ولی هر روز توی خواب هاش ظاهر می شدن، و بی وقفه اذیتش می کردند سال ها گذشت و اون پسر بزرگ شد اون دیگه کابوس نمی دید اما به دلایلی خوشحال هم نبود یک شب ماه خونین آسمون رو فرا گرفت، و جادگر پیداش شد تا چیزی رو که پسرک در عوض برآورده شدن آرزوش بهش قول داده بود رو بگیره، اون با ناراحتی زیاد سرش فریاد زد: "همه خاطرات بدم از بین رفتن ولی چرا. کابوس منبع
درباره این سایت